خیلی جات تو بودنم خالیه کاش می فهمیدی

فقط برای دلم می نویسم

یلدای سکوت
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٤
 

ساناز ۴

می شود خیس خیال غم انگیز من امشب

می کنم یادی از شب یلدای سکوتت

که چه غم انگیز با من می گفتی

باران سخنانت را با خود می شست

و من هیچگاه معنای آن را نفهمیدم

چه بی حرمت می خواستم

تمام آنچه را که نبود

و تمام آنچه را که در عمق وجودت پرپر میزد

رفتی و سکوت را برایم معنا نکردی

در کدام نگاه در کدام حرف در کدام سکوت

در پی سکوتت گردم

از که بخواهم

هر آنچه را که بردی و مرا در حسرتش جا گذاشتی

برگرد

برگرد و یلدا را برایم معنا کن

و بدان بی معنای سکوتت نمی توانم

منتظر بازگشتت می مانم

میدانم میدانم می آییگریه

 


 
comment نظرات ()

 
ولنتاین مبارک
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٦
 

سلام و صد سلام به همه ی شما دوستهای گلم

         ولنتاین مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

http://loveblog.persianblog.ir

هو
 
عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او
تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت
 
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی 
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده
 
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
 
حالا روزگار، با این لطف و حال
می گذره خبر نداریم
جز سپیدی، موی تیره مون
انگار که سحر نداریم
 
خط به خط فلک
روی گونه ها
نقش رنج و غم کشیده
زندگی چنان ، اشک حسرتی
از دو چشم ما چکیده
من شکسته، تو شکسته
از گذشت عمر و خسته
جای پای روزگار، روی گونه ها نشسته
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی 
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده
 
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
          1- وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تو یی. وقتی ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به شنیدن صدای تو محتاجه
2-گویند غروب جاییست که اسمان زمین را می بوسد من امشب برای تو غروب می کنم           کجایی ای اسمان من...
3-با هر آنچه داشتم برگشتم خسته از همه بی تفاو تی هاخسته از همه لجبا زی های کودکانه    خسته از با خود بودن خسته از با تو نبودن دلتنگی هایم شکل تو شده است خواب هایم بوی      تورا می دهد دستم شبیه دستهایت شده راستی دستهایمان چه شکلی بود.بال بال می زدم که برگردم پر پر می شدم که ببینی ام همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن        
 4-وحالا که برگشتم آیا مرا میبینی؟ آیا مرا نقاشی می کنی؟ آیا برایم باز هم می خوانی؟برگشتم با هر انچه داشتم .نگو نمیشناسی ام من شبیه دیروز توام و تو حالا شبیه دیروز من بیا تو د یروزی باش و بگذار من امروزی باشم. نگاهم کن خیلی... نگاهم کن خیلی...
5- هیچ وقت کسی فکر کرده زندگی چقدر سخته......؟شاید به نظر بعضی ها خودمون با عث سختیش هستیم ولی من  تازگی به این باور رسیدم که آدم های اطراف ما و اعما لشون  گاهی زندگی رو واسه ما سخت میکنن! لعنت به بعضی آدم ها ...... گرگ هایی که بر روی دو پا می ایستند....! چند روزی هست که خیلی در هم ریختم!دوست ندارم که خوب  باشم! قصد هم ندارم که باکسی درد و دل بکنم.....! حوصله ی سادگی های حیله گر کسی را هم ندارم.......! چه کسی در این کره خاکی گرد در حال چرخش حاضر به شریک  شدن در تنها ئی ها یم می شود.......!؟ من که امیدی ندارم........!!!
 


یک نفر این جا هست

که سوالی دارد؟؟

...

چه کسی پاسخ گوست؟

چه کسی‌هست که روشن‌کند این‌ذهن‌مرا

و بگوید که چرا؟

کوله پشتی هامان پر از حرف قشنگ

حرف ها رنگ به رنگ

و دریغا که به هنگام عمل

مشت هامان خالی است

از همین روست که هنگام شعار

هرچه مشت است گره خورده و بسته ست

چشم ها هم خسته ست

چه کسی پاسخ گوست؟

ما چه کردیم به جز چند شعار و شب شعر؟

خوردن کیک و سن ایچ

یک تجمع سر پیچ

و تحصن و همایش

و آخر هم هیچ....

چشم وا کن و ببین !

دور فکر من و تو

حلقه های کپک است

دست هامان همگی بی نمک است .

همتی باید کرد

تا که آدم بشویم

دست برداریم ز شعر و زشعار

ز قیافه ز اِفه

همتی باید کرد

مطمئن‌باش که حل‌می‌شود این معضل‌عدل

اگر آدم بشویم

مطمئن باش که آن پیرزن کور و فقیر

آن پسر بچه ی تنها و یتیم

فقر را می فهمند

عدل را می دانند

قصه ی ما را هم

از همین روست به ما می خندند

من و تو آمده ایم

تا که انسان بشویم

تا که بگشاییم بند ها از پی هم

عدل یعنی ز تعلق ز منیت همگی وا بشویم

عدل یعنی پر پرواز پرستو بشویم

عدل یعنی من و تو ما بشویم

عدل یعنی که نقاب از رخ خود بر بکشیم

عدل یعنی که بخواهیم که آدم بشویم

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

 
شعاری برای زیستن
 
حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه .
و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود
از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش
که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.
با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.
هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
 و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.
همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد.
تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است
برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز
وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت.
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود
و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود
پروازش ده تا پایدار بماند
رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید زندگی را آهنگی نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش که در هرگامش
ترنم خوش لحظه ها جاری است.
"نانسی سیمس"
 

معنای دوم عشق
 
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟"
 
جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سالها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده است."
 
شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.
عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند. آنها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"
 
اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچکس از بین نرفت.
 
روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست .
 
             HydroForum آ® Group
 
با وفا ترین همسر
 
از شیوانا عارف بزرگ پرسیدند وفادارترین مردی که دیدی که بود؟ او گفت:" جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت اما با این وجود هرگاه با دختری جوان برخورد می کرد شرم و حیا پیشه می کرد و خود را کنار می کشید. او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم!"

 

     

 
 
پرسیدم : هنگام غروب ، خورشید چرا زرد رنگ است؟
گفت: از بیم جدایی.
خورشید،با همه ی درخشندگی در پایان هر روز، ناپدید میشود و جای خود را به تاریکی میدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل میدرخشد و جان میبخشد و این روزی است که شبی به دنبال ندارد.
پرسیدم : عشق چیست؟
گفت : آتشی است .
گفتم: مگر آن را دیده ای؟
گفت: نه در آن سوخته ام.
عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی که تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.
به کوه گفتم: عشق چیست؟
لرزید.
به ابر گفتم: عشق چیست؟
بارید.
به باد گفتم: عشق چیست؟
وزید.
به پروانه گفتم: عشق چیست؟
نالید.
به گل گفتم: عشق چیست؟
پر پر شد.
به انسان گفتم: عشق چیست؟
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست!!!!   
دوستان ممنونم که به وبلاگ من اومدین به من سر بزنید خوشحال میشم
همه ی شمارو دوست دارم
یا حق
                                                               


 
comment نظرات ()

 
اونجا منزل خداست ؟؟؟
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢
 
الو سلام منزل خداستhttp:\\loveblog.persianblog.ir؟ اين منم مزاحميكه آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد؟؟؟کمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاس
 
comment نظرات ()

 
سفر (ساناز ۳)
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/٢٢
 

http://loveblog.persianblog.ir                                  با تو بودن را به اندازه ی وسعت تنهای ام  دوست دارم

تو ای فانوس شبهای تنهایی من

به کجا چنین شتابان میروی؟

به کجا چنین ناچارمیروی؟

من تو را دوست خواهم داشت و به ستارگان خواهم سپرد

تو میروی. من بی تو در حسرت روزهای گرم

نالان و شتابان میدوم

میدوم به دنبال آنچه که بود و نیست

میدوم به دنبال یک دنیا تنهایی

تو مرا جا گذاشتی

تو مرا در خودم در حسرت تنهایی و در حسرت آه

جا گذاشتی

جاده بس طولانی و دل من ناشکیبا

تو میروی و چشم من به دنبال راه

میدانم.میدانم روزی محو خواهی شد

روزی یاد مرا نیز به یاد نخواهی آورد

آن روز من سوار بر خیال

خوش این باورم که تو

 همچنان مرا دوست داری

میدانم.میدانم خیال باطلی است

اما نمیتوانم فراموش کنم

آن همه لحظه های ناب ناب

آن همه وسعت خوب و ناز

همه رفتند و برای من یک سبد تنهایی ماند.........

                                              تنهایی ماند......                             

http://loveblog.persianblog.ir


 
comment نظرات ()

 
روزهایی که می آید
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٩
 

 شعور یک گیاه در وسط زمستانhttp://www.loveblog.persianblog.ir

از تا بستان گذشته نمی آید

از بهاری می آید که فرا می رسد

گیاه به روزهای رفته نمی اندیشد

به روزهایی می اندیشد که

                                 می آید.......

                روزهایی که می آید...

                                                                  نظر نمی دی؟؟؟؟؟؟

                                                  


 
comment نظرات ()

 
ساناز ...۲
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٤
 

http://loveblog.persianblog.ir

کاش لحظه ها را می یافتیم 

کاش لحظه ها را در قوطی انتظار  حبس می کردیم

و ای کاش طمع تلخ بی تو بودن هیچ گاه

آغوش سرد مرا با خود به کهکشان تنهایی نمی برد

می دانم و بهتر می دانم که آرزوی بزرگیست

این روز ها در های دلم باز است

و عشقت هم .........

می دانم تو نرفته ای که باز آیی

می دانم این روزها دستانت گرم است

و آغوشت هم...........

به انتظار آمدنت می مانم

اگر چه بی تو سرما تمام وجودم را کرخ کند

ارزشش را دارد........

                                                 اینم تحفه ی من به شما در تاریخ ۸۴.۸.۹ گفتم

                                                        دلت می آد نظر ندی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 
comment نظرات ()

 
سرنوشت ما .....
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٤
 

توی رگبار سیاهی

حسم انگار تازه مونده

اون نگاه سردت انگار

قلب گرممو سوزونده

من نگام ساده بود اما

قلبت رو ساده ندیدم

جز فریب و حرص غربت

من از عشقمون نچیدم

تو نخواستی تا همیشه

قدر بودن و بدونی

سرنوشت ما همین بود

من و تو تنها بمونیم

حالا جز چیک چیک بارون

کسی اینجا آشنا نیست

وقت تلخ رفتن و باز

دیگه اینجا جای ما نیست

من و  بارون تو خیابون

داریم از فردا می خونیم

که دوباره نکنه ما تنها بمونیم

اشک چشامو می ریزم

پشت پای تو عزیزم

که شاید یه روز دوباره

عشقو تو نگات بریزم

وقتی که تو پیچ جاده

آخرین نگاتو کردی

دل من یه لحظه لرزید

فکر می کردم بر می گردی

من و  بارون تو خیابون

داریم از فردا می خونیم

که دوباره نکنه ما تنها بمونیم


 
comment نظرات ()

 
ساناز۱
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۱
 

سلام.دورترین نزدیکم چگونه ای؟؟هنوز عشق من به سرت هست یا آن را هم با تقویم روانه ی زیر زمین خانه تان کردی تا خاک بخورد اگر این کار را هم کرده باشی بازم  گلی به گوشه ی جمالت.شاید روزی به بهانه ی پاک کردن خاک زیرزمین دوباره عشق مرا از تقویم خاطراتت بیرون بکشی و مرور کنی و با نیشخندی بگویی یادش بخیر این هم گذشت .

آره شاید راست بگی برای تو گذشت اما در تمام این سالها برای من یادآور لحظه هایی بود  که به انتظار برگشتنت جلوی پنجره ی اتاقم را خیس می کردم و شمعدانی ها را آب می دادم اما حیف تو هیچگاه نیامدی انقدر آمدنت دیر شده که دیگر صدای شحعدانی های جلوی اتاقم هم در آمده.پس تو کجایی ؟!؟ کی می آیی؟!؟؟؟؟؟!!!!؟


 
comment نظرات ()

 
سلام به همه ی شما گلای خوشگل
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱۱
 
سلام خوبین؟از این به بعد تمامی متن هایی که بالاش نوشتم ساناز بدونید مال خودمه.خوب این خیلی طبیعی که هر کسی موقعه تنهایی یه چیزایی بنویسه.ولی ازتون خواهش می کنم نظر بدین در مورد کا رهای خودم .نظر شما بهم قدرت دوباره نوشتن می ده .همتون رو دوست دارم خیلی.منتظر نظراتتون هستم.
 
comment نظرات ()

 
من اگه....
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/٦/۱٠
 

من اگه کسی رو داشتم

دیگه در به در نبودم

با غم و غربت و اندوه

دیگه هم سفر نبودم

اگه زخم نخورده بودم

تو رو باور نمی کردم

توی این حصار پر درد

با غمت سر نمی کردم

من اگه کسی رو داشتم


 
comment نظرات ()