خیلی جات تو بودنم خالیه کاش می فهمیدی

فقط برای دلم می نویسم

ولنتاین مبارک
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٦
 

سلام و صد سلام به همه ی شما دوستهای گلم

         ولنتاین مبارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

http://loveblog.persianblog.ir

هو
 
عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او
تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت
 
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی 
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده
 
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
 
حالا روزگار، با این لطف و حال
می گذره خبر نداریم
جز سپیدی، موی تیره مون
انگار که سحر نداریم
 
خط به خط فلک
روی گونه ها
نقش رنج و غم کشیده
زندگی چنان ، اشک حسرتی
از دو چشم ما چکیده
من شکسته، تو شکسته
از گذشت عمر و خسته
جای پای روزگار، روی گونه ها نشسته
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی 
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده
 
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
          1- وقتی دلتنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تو یی. وقتی ساکت شدی به یاد بیار کسی رو که به شنیدن صدای تو محتاجه
2-گویند غروب جاییست که اسمان زمین را می بوسد من امشب برای تو غروب می کنم           کجایی ای اسمان من...
3-با هر آنچه داشتم برگشتم خسته از همه بی تفاو تی هاخسته از همه لجبا زی های کودکانه    خسته از با خود بودن خسته از با تو نبودن دلتنگی هایم شکل تو شده است خواب هایم بوی      تورا می دهد دستم شبیه دستهایت شده راستی دستهایمان چه شکلی بود.بال بال می زدم که برگردم پر پر می شدم که ببینی ام همه زندگی خلاصه شده بود در رسیدن        
 4-وحالا که برگشتم آیا مرا میبینی؟ آیا مرا نقاشی می کنی؟ آیا برایم باز هم می خوانی؟برگشتم با هر انچه داشتم .نگو نمیشناسی ام من شبیه دیروز توام و تو حالا شبیه دیروز من بیا تو د یروزی باش و بگذار من امروزی باشم. نگاهم کن خیلی... نگاهم کن خیلی...
5- هیچ وقت کسی فکر کرده زندگی چقدر سخته......؟شاید به نظر بعضی ها خودمون با عث سختیش هستیم ولی من  تازگی به این باور رسیدم که آدم های اطراف ما و اعما لشون  گاهی زندگی رو واسه ما سخت میکنن! لعنت به بعضی آدم ها ...... گرگ هایی که بر روی دو پا می ایستند....! چند روزی هست که خیلی در هم ریختم!دوست ندارم که خوب  باشم! قصد هم ندارم که باکسی درد و دل بکنم.....! حوصله ی سادگی های حیله گر کسی را هم ندارم.......! چه کسی در این کره خاکی گرد در حال چرخش حاضر به شریک  شدن در تنها ئی ها یم می شود.......!؟ من که امیدی ندارم........!!!
 


یک نفر این جا هست

که سوالی دارد؟؟

...

چه کسی پاسخ گوست؟

چه کسی‌هست که روشن‌کند این‌ذهن‌مرا

و بگوید که چرا؟

کوله پشتی هامان پر از حرف قشنگ

حرف ها رنگ به رنگ

و دریغا که به هنگام عمل

مشت هامان خالی است

از همین روست که هنگام شعار

هرچه مشت است گره خورده و بسته ست

چشم ها هم خسته ست

چه کسی پاسخ گوست؟

ما چه کردیم به جز چند شعار و شب شعر؟

خوردن کیک و سن ایچ

یک تجمع سر پیچ

و تحصن و همایش

و آخر هم هیچ....

چشم وا کن و ببین !

دور فکر من و تو

حلقه های کپک است

دست هامان همگی بی نمک است .

همتی باید کرد

تا که آدم بشویم

دست برداریم ز شعر و زشعار

ز قیافه ز اِفه

همتی باید کرد

مطمئن‌باش که حل‌می‌شود این معضل‌عدل

اگر آدم بشویم

مطمئن باش که آن پیرزن کور و فقیر

آن پسر بچه ی تنها و یتیم

فقر را می فهمند

عدل را می دانند

قصه ی ما را هم

از همین روست به ما می خندند

من و تو آمده ایم

تا که انسان بشویم

تا که بگشاییم بند ها از پی هم

عدل یعنی ز تعلق ز منیت همگی وا بشویم

عدل یعنی پر پرواز پرستو بشویم

عدل یعنی من و تو ما بشویم

عدل یعنی که نقاب از رخ خود بر بکشیم

عدل یعنی که بخواهیم که آدم بشویم

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

 سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا!

 
شعاری برای زیستن
 
حرمت اعتبار خودرا هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران مشکن
که ما هر یک یگانه ایم
موجودی بی نظیر و بی تشابه .
و آرمان های خویش را به مقیاس معیارهای دیگران بنیاد مکن
تنها تو می دانی که "بهترین" در زندگانیت چگونه معنا می شود
از کنار آنچه باقلب تو نزدیک است
آسان مگذر
بر آنها چنگ در انداز ، آنچنانکه بر زندگی خویش
که بی حضور آنان ، زندگی مفهوم خود را از دست می دهد.
با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر شود.
هر روز همان روز را زندگی کن و بدینسان تمامی عمر را به کمال زیسته ای
 و هرگز امید را از کف مده آنگاه که چیز دیگری برای دادن در کف داری.
همه چیز در آن لحظه ای به پایان می رسد که قدم های تو باز می ایستد
و هراسی به خود راه مده از پذیرفتن این حقیقت که هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد.
تنها پیوند میان ما خط نازک همین فاصله است
برخیز و بی هراس خطر کن ، درهرفرصتی بیاویز
وهم بدین سان است که به مفهوم "شجاعت" دست خواهی یافت.
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت
عشق را از زندگی خویش رانده ای
عشق چنان است که هر چه بیشتر ارزانی داری سرشارتر شود
و هرگاه که آن راتنگ در مشت گیری آسانتر از کف رود
پروازش ده تا پایدار بماند
رؤیاهایت را فرومگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست
و بی امید زندگی را آهنگی نباشد
از روزهایت شتابان گذر مکن
که در التهاب این شتاب نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش
که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی
زندگی مسابقه نیست ، زندگی یک سفر است
و تو آن مسافری باش که در هرگامش
ترنم خوش لحظه ها جاری است.
"نانسی سیمس"
 

معنای دوم عشق
 
روزی یکی از خانه های دهکده آتش گرفته بود. زن جوانی همراه شوهر و دو فرزندش در آتش گرفتار شده بودند. شیوانا و بقیه اهالی برای کمک و خاموش کردن آتش به سوی خانه شتافتند. وقتی به کلبه در حال سوختن رسیدند و جمعیت برای خاموش کردن آتش به جستجوی آب و خاک برخاستند شیوانا متوجه جوانی شد که بی تفاوت مقابل کلبه نشسته است و با لبخند به شعله های آتش نگاه می کند. شیوانا با تعجب به سمت جوان رفت و از او پرسید:" چرا بیکار نشسته ای و به کمک ساکنین کلبه نرفته ای!؟"
 
جوان لبخندی زد و گفت:" من اولین خواستگار این زنی هستم که در آتش گیر افتاده است. او و خانواده اش مرا به خاطر اینکه فقیر بودم نپذیرفتند و عشق پاک و صادقم را قبول نکردند. در تمام این سالها آرزو می کردم که کائنات تقاص آتش دلم را از این خانواده و از این زن بگیرد. و اکنون آن زمان فرا رسیده است."
 
شیوانا پوزخندی زد و گفت:" عشق تو عشق پاک و صادق نبوده است. عشق پاک همیشه پاک می ماند! حتی اگر معشوق چهره عاشق را به لجن بمالد و هزاران بی مهری در حق او روا سازد.
عشق واقعی یعنی همین تلاشی که شاگردان مدرسه من برای خاموش کردن آتش منزل یک غریبه به خرج می دهند. آنها ساکنین منزل را نمی شناسند اما با وجود این در اثبات و پایمردی عشق نسبت به تو فرسنگها جلوترند. برخیز و یا به آنها کمک کن و یا دست از این ادعای عشق دروغین ات بردار و از این منطقه دور شو!"
 
اشک بر چشمان جوان سرازیر شد. از جا برخاست. لباس های خود را خیس کرد و شجاعانه خود را به داخل کلبه سوزان انداخت. بدنبال او بقیه شاگردان شیوانا نیز جرات یافتند و خود را خیس کردند و به داخل آتش پریدند و ساکنین کلبه را نجات دادند. در جریان نجات بخشی از بازوی دست راست جوان سوخت و آسیب دید. اما هیچکس از بین نرفت.
 
روز بعد جوان به درب مدرسه شیوانا آمد و از شیوانا خواست تا او را به شاگردی بپذیرد و به او بصیرت و معرفت درس دهد. شیوانا نگاهی به دست آسیب دیده جوان انداخت و تبسمی کرد و خطاب به بقیه شاگردان گفت:" نام این شاگرد جدید "معنای دوم عشق" است. حرمت او را حفظ کنید که از این به بعد برکت این مدرسه اوست .
 
             HydroForum آ® Group
 
با وفا ترین همسر
 
از شیوانا عارف بزرگ پرسیدند وفادارترین مردی که دیدی که بود؟ او گفت:" جوانی که هنوز ازدواج نکرده بود و هنوز نمی دانست همسرش کیست و چه شکل و قیافه ای خواهد داشت اما با این وجود هرگاه با دختری جوان برخورد می کرد شرم و حیا پیشه می کرد و خود را کنار می کشید. او وفادار ترین مردی بود که در تمام عمرم دیده بودم!"

 

     

 
 
پرسیدم : هنگام غروب ، خورشید چرا زرد رنگ است؟
گفت: از بیم جدایی.
خورشید،با همه ی درخشندگی در پایان هر روز، ناپدید میشود و جای خود را به تاریکی میدهد. ولی آفتاب عشق، جاودانه در آسمان دل میدرخشد و جان میبخشد و این روزی است که شبی به دنبال ندارد.
پرسیدم : عشق چیست؟
گفت : آتشی است .
گفتم: مگر آن را دیده ای؟
گفت: نه در آن سوخته ام.
عشق را با تمام وجود فریاد بزن تا به جهانیان ثابت کنی که تمام مسیرها به سمت مشترک مورد نظر اشغال نمی باشد.
به کوه گفتم: عشق چیست؟
لرزید.
به ابر گفتم: عشق چیست؟
بارید.
به باد گفتم: عشق چیست؟
وزید.
به پروانه گفتم: عشق چیست؟
نالید.
به گل گفتم: عشق چیست؟
پر پر شد.
به انسان گفتم: عشق چیست؟
اشک از دیدگانش جاری شد و گفت: دیوانگیست!!!!   
دوستان ممنونم که به وبلاگ من اومدین به من سر بزنید خوشحال میشم
همه ی شمارو دوست دارم
یا حق
                                                               


 
comment نظرات ()