خیلی جات تو بودنم خالیه کاش می فهمیدی

فقط برای دلم می نویسم

رفتن و رفتن
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ٢:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/٢٧
 

به دست تو دادم دل ديوانه ولي هيچ نميدانستم که تو در دل شکستن عرش اعلا طي نمودي
نازنينم ، دل امانت دار رازم بود . همه هستي و جانم بود ... تو بودي در دلم ، رازم
تمام آنچه شوق بودنم مي داد ، شکستي ,
دل چه قابل داشت پيش حرمت ديدار شيرينت
شکستي جام سرشار از وجودت را ، خودت را
دل چه قابل داشت
با تو ، من ، شورم ، غوغايي پر هياهو تا بداني با تو هر ناممکني را ميتوانم
بسوي بهترين ها رهسپارم ، تو را ميجويم از عمق درونم
تجلي گاه ذاتم گشته بودي ، تو را در جام دل چون گوهري سوزان
مثال شيشه ي عمري که از نا محرمان ناديده مي دارند ، پنهاني
تورا در دل ، هميشه سبز مي ديدم .
ببخشا گر چنين بودم ، چنين هستم
هميشه ديده را ساده به ديدار تو مي دادم
تو را شهزاده ي بي انتها ي آرزوهاي حقير خويش مي ديدم
ببخشا گر چنين بودم
ببخشا گر تمام آرزوهايم ، تمام وسعت دنياي فردايم تو بودي
دل چه قابل داشت پيش ديدگاني کز سرمستي چنين مغرور و بي پروا جهان سينه ام را آتش
ديدارجان بخش تو مي بخشند ،
بشکستي ،
ز من بگذشتي و از آنچه من بودم
ولي هنگام رفتن هم مراقب باش
تا خورده دلهايم تو را زخمي نگيرند
دل چه قابل داشت
کنون من مانده ام با سينه اي بيدل
به دور از هرهياهويي
فرو افتاده در تنهايي بي رنگ و بي رنگي
ميان سايه ي تاريک ما بودن ، شدن ، گشتن
و تصويري پر از ايهام نام و ننگ
بسان ابر پاره
گشته دور از آسمان پر ستاره
مانده در راهي که آغازش پديدار است و
پايان سخت نا پيدا...
من اينجا مانده ام با من
ميان رفتن و رفتن

از همتون گله دارم چرا برای متن قبليم نظر نگذاشتين)


 
comment نظرات ()

 
دنگ....دنگ....دنگ
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٧
 

دنگ
دنگ . . .، دنگ . . .
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذراست
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.

دنگ . . .، دنگ . . .
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سرد زمان ماسيده است.
تند بر مي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي:
خندة لحظة پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر اومي ماند:
نقش انگشتانم.

دنگ . . .
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهانيده از انديشة من رشتة حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.


 
comment نظرات ()

 
قحطي مژده
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٦
 

وقتي كه عاشقم شدي
وقتي كه عاشقم شدي پاييز بود و خنك بود
تو آسمون آرزوت هزارتا بادبادك بود
تنگ بلوري دلت درست مث دل من
كلي لبش پريده بود همش پر ترك بود
وقتي كه عاشقم شدي چيزي ازم نخواستي
توقعت فقط يه كم نوازش و كمك بود
چه روزا كه با هم ديگه مسابقه مي ذاشتيم
كه رو گل كدوممون قايق شاپرك بود ؟
تقويم كه از روزا گذشت دلم يه جوري لرزيد
راستش دلم خونه ي ترديد و هراس و شك بود
ديگه نه از تو خبي بود ،‌ نه از آرزوهات
قحطي مژده و روزاي خوش و قاصدك بود
يادم مياد روزي رو كه هوا گرفته بود و
اشكاي سرخ آسمون آروم و نم نمك بود
تو در جواب پرسشم فقط همينو گفتي
عاشقيمون يه بازي شايد ،‌ يه الك دولك بود
نه باورم نمي شه كه تو اينو گفته باشي
كسي كه تا ديروز برام تو كل دنيا تك بود
قصه ي با تو بودن و مي شه فقط يه جور گفت
كسي كه رو زخماي قلب من مث نمك بود


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ٦:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٤
 

اگر مردم.......

اگر روزي مردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم

بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جايه معشوقم برايم گريه کند ...

چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ...

 آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم ............

(نظر يادتتون نره ها)


 
comment نظرات ()

 
دوباره سلام
نویسنده : ساناز yahoo id loveblog_persianblog - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۳/۱٢
 

سلامی چو گرمای کوير  . خوبين؟ شايد باور نکنيد که بعد از ۲ سال اومدم دوباره واستون بنويسم.دل من که خيلی براتون تنگ شده دل شما چی؟اصلا منو يادتونه؟دوستان دلتون می خواد من راجع به چی واستون بنويسم؟تو اين هفته منتظر نظراتتون هستم.


 
comment نظرات ()